معنی مقطر
6 بازدید
[ مُ قَ طْ طَ ] (ع ص) قطره قطره چکانیده شده. (غیاث) (آنندراج). قطره قطره چکیده و قطره قطره چکانیده. (ناظم الاطباء): پر فایده و نعمت چون ابر به نوروز کز کوه فرود آید چون مشک مقطر. ناصرخسرو. بالندهٔ بی دانش مانند نباتی کز خاک سیه زاید و از آب مقطر. ناصرخسرو. ببین چون ره صید مجروح را هم منقط ز بس قطره های مقطر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۴۳). || تقطیرشده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آب که دفلی در وی روید بد و زیانکار است آن را مقطر باید کرد و با شیرینی باید خورد. (خوارزمشاهی). به انگشت بنمایم از دو رخانت همی باده ز انگشتم آید مقطر. منطقی رازی. ببین تو اینک بر لاله قطرهٔ باران اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۶). - آب مقطر؛ آبی که در قرع و انبیق تقطیر شده باشد. (ناظم الاطباء). آبی که با قرع و انبیق جوشانده و تقطیر کرده باشند و آن در داروسازی بکار می رود. آبی که بوسیلهٔ حرارت تبخیر شده و پس از تبخیر شدن دوباره بر اثر برودت به صورت آب درآید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مِ طَ ] (ع اِ) بوی سوز. مِقْطَرة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مجمرة. ج، مقاطر. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقطر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طر» برای سرودن شعر