معنی مقط
8 بازدید
[ مِ قَ طط ] (ع اِ) ج، مقاط. (مهذب الاسماء). قطزن و آن را قطگیر نیز گویند. (غیاث) (آنندراج). قطزن. ج، مَقاطّ. (ناظم الاطباء). استخوان کوچکی که نویسنده قلم را بر روی آن قط زند. مِقَطة. (از اقرب الموارد). قطزن. شق زن. قلمزن. قلمزنه. خامه زن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آنجا که کلک مدح تو خواهد مسیر عقل از شاخ سدره دست عطارد کند مقط. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید ص ۴۱۲).[ مَ ] (ع مص) شکستن گردن کسی را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بر زمین زدن همسر خود را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). حریف خود را بر زمین زدن. (از اقرب الموارد). || به چوبدستی زدن. || خشمناک گردانیدن و پرخشم کردن. || گوی بر زمین زدن و سپس آن را گرفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سفاد کردن مرغ ماده را. (منتهی الارب) (آنندراج): مقط الطائر انثاه؛ سفاد کرد آن مرغ با مادهٔ خود. (ناظم الاطباء). || به رسن خرد زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): مقط زیداً، زید را با رسن کوچک زد. (از اقرب الموارد). || به رسن بستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): مقط الشی ء بالمقاط؛ بست آن چیز را به ریسمان سخت تافته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت تافتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مقط زیداً بالایمان؛ سوگند داد زید را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) سختی و سخت تافتگی رسن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ قُ ] (ع ص، اِ) جِ مِقاط. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). رجوع به مقاط شود. || جِ ماقط. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ماقط شود.[ مُ ] (ع اِ) رسن که مرغ را بدان شکار کنند. ج، امقاط. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مِ قَ طط / مَ قَ طط ] (ع اِ) منتهای سر استخوان پهلوی اسب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ قِ ] (ع ص) بچهٔ به ماه ششم یا هفتم زائیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قط» برای سرودن شعر