معنی مقضی
11 بازدید
[ مَ ضی ی ] (ع ص) گزارده شده و تمام کرده شده. (غیاث) (آنندراج). پرداخته و تمام کرده و انجام داده و مقرر کرده و فرموده و امر کرده. (ناظم الاطباء): همیشه تا به جهان هست عالی و سافل به امر مقضی و حکم مقدر آتش و آب. مسعودسعد. ای مرا ممدوح و مادح وی مرا پیر و مرید ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۲۱). چونکه مقضی بد رواج آن روش می دهدشان از دلایل پرورش.مولوی. || روا. رواشده. برآورده. برآمده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نه مرا حاجتی از او مقضی نه مرا طاعتی از او مأجور.مسعودسعد. - مقضی الاوطار؛ مقضی المرام : اصحاب حوائج که از اطراف می رسیدند بزودی بی انتظار مقضی الاوطار مراجعت می نمودند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۶۰). و رجوع به ترکیب مقضی المرام شود. - مقضی الحاجات؛ مقضی المرام : چون از اردو مقضی الحاجات باز رسیدند... (جهانگشای جوینی). و رجوع به ترکیب مقضی المرام شود. - مقضی الحاجه؛ مقضی المرام : مقصود به حصول پیوست و نجیح السعی و مقضی الحاجه بازگشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۷۷). و رجوع به ترکیب بعد شود. - مقضی المرام؛ حاجت روا. با حاجت رواشده. کامگار. کامروا. حاجت برآمده. به آرزو رسیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقضی المرام شدن؛ یافتن میل و خواهش خود را. (ناظم الاطباء). - مقضی الوطر؛ مقضی المرام. مقضی الاوطار: روی به مقصد نهاد... مقضی الوطر مرضی الاثر... (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۶۹). صبیح الوجه... مقضی الوطر بساط ثنا بگسترانید. (مرزبان نامه، ایضاً، ص ۲۹۰). و رجوع به ترکیب قبل شود. - مقضی علیه؛ آنکه بر او حکم کرده اند. آنکه بر او قضا رانده اند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مقضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر