معنی مقصور

معنی مقصور

7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) کوتاه کرده شده. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || مختصرشده و کاسته شده و بازداشته شده. (ناظم الاطباء). || منحصر. مختص : امیر وی را بنواخت و گفت اعتماد فرزند و وزیر و لشکر برتو مقصور است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۲). کار دنیا و شغل عقبی پاک بر هوا و رضاش مقصور است. ابوالفرج رونی. نیست آرامشی که در عالم برتک تارکش نه مقصور است.مسعودسعد. تو می خواهی که... قربت و اعتماد برتو مقصور باشد. (کلیله و دمنه). مثال داد مبنی بر ابواب تهنیت و کرامت و مقصور برانواع بنده پروری و عاطفت. (کلیله و دمنه). یک باب که برذکر حال برزویهٔ طبیب مقصور است و به بزرجمهر منسوب. (کلیله و دمنه). واضح این آیت و فرمان که برملازمت سه خصلت پسندیده مقصور است. (کلیله و دمنه). نکت آن قصه مقصور برآنکه سال پار خداوند خواجهٔ بزرگ ولایت ما را به رحمت و عاطفت خویش بیاراست. (چهارمقاله ص ۱۳۱). همت این بیچاره مقصور بوده است بر طلب فواید انفاس میمون. (اسرارالتوحید چ صفا ص ۵). چون جوامع همت اعظم... بر احراز فواید دینی مقصور بوده است. (اسرارالتوحید، ایضاً، ص ۱۱). همهٔ همت من مقصور بر خورد و خواب بود. (انیس الطالبین ص ۲۰۴). نظر شاکر در مقام شکر مقصور بود بر ملاحظهٔ نعمت الهی که طمأنینت امن لازم آن است. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۸۷). - مقصور داشتن؛ مقصور گردانیدن. منحصرکردن : اعتماد بر کرم عهد و حصافت رای تو مقصور داشته ام. (کلیله و دمنه). غایت نهمت بر آن مقصور داشتمی. (کلیله و دمنه). پس ادب در لباس آن است که نظر بر این دو مقصود مقصور دارند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۷۵). تخلیص همت از تشبث نظر مردم مقصور دارند. (مصباح الهدایه، ایضاً، ص ۲۷۷). - مقصور شدن؛ منحصر شدن. محدود شدن : مقصور شد مصالح کار جهانیان برحبس و بند این تن ناچیز ناتوان. مسعودسعد. مقصور شد برآنکه نشینی و می خوری بی می بدان که جان و روان شاد خوار نیست. مسعودسعد. حکم فلک شد به اختیار تو مقصور هر چه بیندیشی و بخواهی آن است. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۴۷). ... همت بر کم آزاری و پیراستن راه آخرت مقصور شود. (کلیله و دمنه). هرگاه متقی در کارهای این جهان فانی... تأملی کند... همت بر کم آزاری و پیراستن راه عقبی مقصور شود. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۵۲). چون نبوت به جد تو مختوم شد فتوت به نام تو مقصور. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۱۱۴). - مقصور کردن؛ منحصر کردن : ساعات عمر بر استیفای خیرات مقصور کرده. (سندبادنامه ص ۳۲). مزاج اهل روزگار فاسد گشته است و نظر از طاعت سلطان بر خداعت شیطان مقصور کرده اند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۸). و آتش در باغ شهر زدند و همت مقصور کردند تا فصیل و سور و دور و قصور را خراب کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۰۴). - مقصور گردانیدن؛ منحصر کردن. محدود کردن : از این اندیشهٔ ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۴۵). همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۶۴). باید که همت برتفهم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسند. (کلیله و دمنه ایضاً، ص ۴۲). همت بر آن مقصور گردانند که اول مادهٔ فتنهٔ او که خصم خانگی است منحسم نماید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). نیت بر ادراک شهادت مقصور گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۳). برادرم همت و نهمت بر آن مقصور گردانیده است. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۳). همگی همت بر تطلب حال مقصور گرداند و از تأهب کارمآل بازماند. (مرزبان نامه، ایضاً، ص ۴۴). حکم اندیشه بر یک جانب مقصور نگردانی. (مرزبان نامه، ایضاً، ص ۸۷). - مقصور گشتن؛ مقصور شدن. منحصر شدن : التماس او بر این مقصور گشته است. (کلیله و دمنه). این مجموع نامرتب و این ابواب نامهذب بماند تا شبی همت بر اتمام آن مقصور گشت. (جوامع الحکایات). دور آن خوشی دور شد و قصور بر خرابی مقصور گشت. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۰۱). || ثوب مقصور؛ جامهٔ قصارت کرده. (مهذب الاسماء). شسته شده. (غیاث) (آنندراج). || (اصطلاح عروض) قصر آن است که ساکن سببی که در آخر جزو باشد بیندازی و متحرک آن را ساکن گردانی تا جزو کوتاه شود و مفاعیلن به قصر مفاعیل شود به سکون لام و آن را مقصور خوانند یعنی کوتاه کرده. (المعجم چ دانشگاه ص ۳۷). || اسم معربی که حرف آخر آن عِلّه («و» یا «ی») باشد و به الف تبدیل گردد اعم از اینکه به صورت الف، کتابت شود مانند عصا و یا به صورت یاء باشد مانند موسی. (از جامع الدروس العربیه ج ۱ ص ۱۰۲).
[ مَ ] (ع اِ) واحد مقاصر است. (از اقرب الموارد). رجوع به مقاصر شود.

کلمات هم‌قافیه با «مقصور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید