معنی مقص
7 بازدید
[ مُ قِ ص ص ] (ع ص) شاة مقص؛ گوسپندی که پیدا گردد آبستنی آن. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). اسب یا گوسفندی که آبستنی آن آشکار شده باشد. ج، مَقاصّ. (از اقرب الموارد).[ مِ قَ ص ص ] (ع اِ) ناخن پیرای حجام. (مهذب الاسماء). ناخن بره. (زمخشری). ناخن پیرا. (السامی فی الاسامی). کازود. (منتهی الارب) (آنندراج). مقراض و کازود. ج، مقاص. (ناظم الاطباء). مقراض و هر دو تیغهٔ آن را مقصان و یکی از آن دو را مقص گویند. (از اقرب الموارد). قیچی. دوکارد. موی چینه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) ناحیه ای به ظاهر قاهره و بدانجا در مجاعه و طاعون اول مائه هفتم تلی تخمیناً از بیست هزار جسد از مردگان کرده بوده اند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مقص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قص» برای سرودن شعر