معنی مقرعه
5 بازدید
[ مِ رَ عَ / عِ ] (از ع، اِ) چوبی که به آن زنند. (غیاث). و رجوع به معنی دوم مادهٔ قبل شود. || کوبه. آلت قرع. هر چیز که بدان کوبند: طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ ادب کردهٔ زمین را چند فرسنگ. نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ۲۹۸). زمین لرزهٔ مقرعه در دماغ زده آتشین مقرعه چون چراغ. نظامی (شرفنامه چ وحید ص ۱۰۹). || تازیانه و این صیغهٔ اسم آلت است از قَرع که به معنی کوفتن است. (غیاث). شلاق. قمچی. سوط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به شیب مقرعه اکنون نیابت است ترا ز گرز سام نریمان و تیغ رستم زال. امیرمعزی. گر توانی بهر شیب مقرعه اش زلف حوران هر چه پیرایی فرست.خاقانی. مرا شهنشه وحدت ز داغگاه خرد به شیب مقرعه دعوت همی کند که بیا. خاقانی. جنبید شیب مقرعهٔ صبحدم کنون ترسم که نقره خنگ به بالا برافکند.خاقانی. - مقرعه دار؛ تازیانه دار. آن که بر درگاه ملوک و امیران تازیانه به دست گیرد، ایجاد نظم را: معتصم... روزی برنشسته بود با غلامان و سپاه مردی پیر پیش او ایستاده، او را گفت ای پسر هارون از خدای ترس که ترکان عجمی را از کافرستان آوردی و بر مسلمانان مسلط کردی... مقرعه داران خواستند که آن پیر را بزنند. (تاریخ طبری، ترجمهٔ بلعمی). - مقرعه زدن؛ تازیانه زدن : تیر میفکن که هدف رای تست مقرعه کم زن که فرس پای تست.نظامی. مرا چون نظر بر من انداختی مزن مقرعه چونکه بنواختی.نظامی. || بر کوس و دمامه و دهل و نقاره اطلاق شود. (از مجلهٔ موسیقی دورهٔ جدید شماره ۹۹). طبل. تبیره : بر این ترتیب به مسجد جامع آمد سخت آهسته چنانکه بجز مقرعه و بردابرد مرتبه داران هیچ آواز دیگر شنوده نیامد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۲). - مقرعه زدن؛ طبل زدن. دهل زدن : سال و مه در موکب او غاشیه خاقان کشد روز و شب بر درگه او مقرعه قیصر زند. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۱۴). - مقرعه زن؛ طبل زن. طبال. تبیره زن. مقرعی : مقرعه زن گشت رعد مقرعهٔ او درخش غاشیه کش گشت باد غاشیهٔ او دیم. منوچهری. چون برون تاخت چشمهٔ روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن. سنائی (حدیقةالحقیقه چ مدرس رضوی ص ۹۳). پسر آزر است فرش افکن پسر مریم است مقرعه زن.سنائی. پیش قدر تو چرخ غاشیه کش پیش حکمت زمانه مقرعه زن. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۸۷). رعد چاوش وار مقرعه زن برق خنجرگزار می آید. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲۶۴). بر درت تیغ بید و تخت چمن برق نفاط و رعد مقرعه زن. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان).
کلمات همقافیه با «مقرعه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عه» برای سرودن شعر