معنی مقرب

معنی مقرب

5 بازدید
[ مُ قَ رْ رِ ] (ع ص) نزدیک گرداننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قربانی کننده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تقریب شود.
[ مُ قَ رْ رَ ] (ع ص) نزدیک شده. (ناظم الاطباء). نزدیک داشته. نزدیک کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || اجازه به نزدیکی داده شده. آن که به وی اجازهٔ دخول داده شده. آن که دارای نسبت نزدیک شده باشد. (ناظم الاطباء). آن که از نزدیکان و محارم شخص بزرگی است و پیش او اعتبار و عزتی دارد: {/Bقََالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ . ۱-۶۷:۱۱۴/}(قرآن ۷/۱۱۴). نزدیک کردگار مکرم در پیش شهریار مقرب.مسعودسعد. از مقربان و مرتبان کس را زهرهٔ آن نبود که پرسیدی که سبب چیست. (چهارمقاله ص ۵۶). چون مقرب بود او را هم در شب به خدمت سلطان برد. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۴۳). جهان فضل و مروت امین دست وزارت که زیر دست نشاند مقربان مهین را.سعدی. مقرب حضرت سلطان و مشارالیه بالبنان گشت. (گلستان). پسندیدهٔ بزم صاحب شدم مقرب به صدر مراتب شدم. نزاری قهستانی (دستورنامه ص ۷۲). مراد از صوفیان، واصلان و کاملانند که کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴). - مقربان الهی؛ کسانی که نزدیک به خدا شده و محبوب خدا باشند. (ناظم الاطباء). - مقربان حضرت؛ خویشان پادشاه و نزدیکان او. (ناظم الاطباء). - مقرب الحضره؛ کسی که از نزدیکان آستان شاه باشد (در زمان صفویان و قارجاریان). توضیح آنکه هیچگونه تفاوت فاحشی میان دو قسم رجال و صاحبان مناصب که مقرب الحضره و مقرب الخاقان عنوان آنهاست مشهود نیست جز آنکه مقرب الخاقان به شخص سلطان نزدیکی بیشتر داشت. (سازمان صفوی). و رجوع به ترکیب مقرب الخاقان شود. - مقرب الخاقان؛ در دورهٔ صفویان و قاجاریان به رجال دولت و نزدیکان دربار اطلاق می شد. در عهد شاه عباس اوّل عنوان «دیوان بیگی» بود. (از زندگانی شاه عباس ج ۳ ص ۲۴۸، تألیف نصراللََّه فلسفی). و رجوع به مقرب الحضره شود. - مقرب الخدمة؛ نوکر که طرف اعتماد باشد. مقرب خدمت. (ناظم الاطباء). - مقرب السلطان؛ آن که به پادشاه نزدیک است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیب مقرب الخاقان شود. - مقرب خدمت. رجوع به ترکیب قبل شود. - مقرب داشتن کسی را؛ او را به خود نزدیک گردانیدن و برای او حرمت و اعتبار قائل شدن. - مقرب شدن؛ نزدیک گردیدن و پیش کسی حرمت و اعتبار یافتن. - مقرب کردن. رجوع به ترکیب مقرب داشتن شود. - مقرب گردانیدن. رجوع به ترکیب مقرب داشتن شود. - مقرب گشتن (گردیدن). رجوع به ترکیب مقرب شدن شود. - ملک مقرب؛ فرشتهٔ نزدیک کرده. ج، مقربون. (مهذب الاسماء): {/Bلَنْ یَسْتَنْکِفَ اَلْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلََّهِ وَ لاَ اَلْمَلاََئِکَةُ اَلْمُقَرَّبُونَ . ۱-۱۱۴:۱۷۲/}(قرآن ۴/۱۷۲). لایخرج عنه ملک مقرب و لانبی مرسل. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۸). لی مع اللََّه وقت لایسعنی فیه ملک مغرب و لانبی مرسل. (گلستان).
[ مَ رَ ] (ع اِ) راه کوتاه. مقربة. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). راه کوتاه. ج، مقارب. (ناظم الاطباء).
[ مُ رَ ] (ع ص، اِ) اسبی که پیوسته نزدیک خود دارند جهت عزت و برگزیدگی، مقربة مؤنث او و مادیان را بدان جهت نزدیک خود دارند تا گشن بدنژاد بر وی نجهد. (از منتهی الارب) (از آنندراج). اسبی که برای عزت و شرف پیوسته نزدیک خود دارند. (ناظم الاطباء). || شتر تنگ بسته برای سواری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ مُ رِ ] (ع ص) آن زن که نزدیک رسیده بود به زه، و خر را نیز گویند (مهذب الاسماء). زن نزدیک زاییدن رسیده و همچنین اسب و گوسفند، و به شتر ماده گفته نشود. ج، مقاریب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). آبستن نزدیک به زائیدن. ج، مقارب و مقاریب. (از اقرب الموارد). زن پابه ماه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «مقرب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید