معنی مقدور
27 بازدید
[ مَ ] (ع ص) تقدیرشده و مقدر. (ناظم الاطباء). امر محتوم. ج، مقادیر. (از اقرب الموارد). آنچه ارادهٔ خدا بر انجام یافتن آن تعلق گرفته. امر ناگزیر: {/Bوَ کََانَ أَمْرُ اَللََّهِ قَدَراً مَقْدُوراً. ۱۸-۲۳۳۳:۳۸/}(قرآن ۳۳/۳۸). در تک ایدون جَهَد که باد بزان که تو گویی قضای مقدور است. ابوالفرج رونی. بس قلق نیستم همی دانم رزق مقسوم و بخت مقدور است. مسعودسعد. دیده بی دیدگان به رأی العین شکل مقسوم و صورت مقدور.مسعودسعد. زیر قدر تو آفرید خدای هر بلندی که هست در مقدور. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۲۹۹). گفته اند... بلا گرچه مقدور، از ابواب دخول آن احتراز واجب. (گلستان چ قریب ص ۱۱۶). - المقدور کائن؛ امر مقدر واقع شدنی است : آنچه گفته است شرع آمده گیر و آنچه «مقدور کائن» آن بده گیر. سنائی (امثال و حکم ج ۱ ص ۲۷۳). چه شاید کرد المقدور کائن. نظامی (از امثال و حکم ایضاً). و رجوع به «المقدر کائن» ذیل مقدر شود. || قدرت داده شده. (آنندراج). توانا شده بر چیزی. (ناظم الاطباء). || امکان و ممکن و قدرت و توانایی و هر آنچه قابل کنش و کردار باشد. (ناظم الاطباء). میسور. میسر. ممکن. شدنی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چندان که توانند و مقدور باشد لشکر برنشانند. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۲۵). چون ابلای عذر خویش کرده باشند و به مقدور خود وفانموده پانصد نفر دیگر به جای ایشان بایستند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۱). یک چندی در آنجایگه از آنچه مقدور بود قوتی می خورد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۳۸). و آنچه از همهٔ چیزها از من دورتر است روزی نامقدر است که کسب آن مقدور بشر نیست. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۹۸). مقدور من سری است که در پایت افکنم گر زانکه التفات بدین مختصر کنی.سعدی. پنهان به هر فراز که بینی نشیبهاست مقدور نیست خوشدلی جاودانه ای. پروین اعتصامی (از امثال و حکم ج ۴ ص ۱۷۲۱). - بقدر مقدور؛ موافق توانایی و به اندازهٔ توانایی. حسب المقدور. (ناظم الاطباء). به قدری که میسر است. حتی المقدور. (ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا). - حتی المقدور؛ تا بتوان. تا حد توانایی. تا آنجا که بشود. - حسب المقدور؛ بقدر مقدور. (ناظم الاطباء). رجوع به دو ترکیب قبل شود. - مقدور بودن؛ ممکن بودن و امکان داشتن وقدرت و توانایی داشتن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مقدور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر