معنی مقدمة
11 بازدید
[ مُ دِ مَ / مُ قَ دْ دِ مَ ] (ع اِ) نوعی از شانه کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ دِ مَ / مُ قَ دْ دَ مَ ] (ع اِ) مقدمةالرحل؛ پیش پالان اشتر. (مهذب الاسماء). چوب پیش پالان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ قَ دْ دِ مَ ] (ع اِ) اول هر چیزی. || پیشانی. || موی پیشانی. || شتر که اول بار آورد و آبستن گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنچه شی ء بر آن متوقف باشد، خواه توقف عقلی باشد و خواه توقف عادی یا جعلی. (از اقرب الموارد) (از کشاف اصطلاحات الفنون). آنچه مباحث بعدی بر آن متوقف باشد. مقدمه اعم از مبادی است. مبادی آن است که مسائل بلاواسطه بر آن متوقف باشد و مقدمه چیزی است که مسائل برآن متوقف باشد بواسطه یا بلاواسطه. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به مقدمه شود. || مقدمة الکتاب، اول کتاب. (ناظم الاطباء). فصلی که در آغاز کتاب آورده شود. (از اقرب الموارد). آنچه در کتاب آورده شود پیش از شروع در مقصود به جهت ارتباط آن بامقصود. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به مقدمه شود.[ مُ قَ دْ دِ مَ تَنْ ] (ع ق) در مقدمه. بعنوان مقدمه. درآغاز: آدابی است که در علم شریف انساب، مقدمةً عنوان می کنند. (المآثر والآثار ص ۱۱۶). و رجوع به مقدمه شود.
کلمات همقافیه با «مقدمة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر