معنی مقدر

معنی مقدر

6 بازدید
[ مُ قَ دْ دِ ] (ع ص) کسی را گویند که مقادیر و حسابها را نیک داند. (از انساب سمعانی). اندازه کننده. مهندس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پس مقدران را و صانعان را بیاورد و مالهای بسیار بذل کرد تا مصرفهای آب ساختند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۱). || (اِخ) خداوند عالم جل شأنه که تقدیر می کند و اندازه می کند چیزها را. (ناظم الاطباء). خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آن مقدر که برانده ست چنین بر سر ما قوت و مستی و خواب و خور و پیری و شباب. ناصرخسرو. مقدری است نه چونانکه قدرتش دوم است موثری است نه از چیز و نه به دست افزار. ناصرخسرو. مدبر و غنی و صانع و مقدر وحی همه به لفظ برآویخته ست ازو بیزار. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۷۸). همه زوال پذیرند جز که ذات خدای قدیم و قادر و حی و مقدر و بیچون. جمال الدین اصفهانی. بار خدایا مهیمنی و مقدر وز همه عیبی مقدسی و مبرا.سعدی. مقدری که به گل نکهت و به گل جان داد به هر که هرچه سزا دید حکمتش آن داد. حافظ. مقدری که به صنع بدیع خود پوشید لباس حسن عبارت عروس معنی را.جامی. - مقدر اقوات؛ تعیین کنندهٔ روزیها. خدای تعالی : این نکته بدان که مقدر اقوات و مدبر اوقات قوت را علت زندگانی کرده است. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۷۵). - مقدرالاعمار؛ تقدیر کنندهٔ عمرها. تعیین کنندهٔ عمرها. خدای تعالی : مقدر الاعمار... روزگار عمر و مدت پادشاهی این مقدارنهاده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۴). - مقدر تقدیر؛ تعیین کنندهٔ تقدیر. تعیین کنندهٔ سرنوشت. خدای تعالی : ایا مقدر تقدیر و مبدع الاشیاء به حق حرمت و آزرم احمد مختار... (جامع الحکمتین ص ۳۱۲). || (ع ص) تقدیر کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تقدیرگر شدند چو تقدیر یافتند ز آن سو مقدرند وزین سو مقدرند.ناصرخسرو. گفتم که بی مسبب هرگز بود سبب گفتا که بی مقدر هرگز بود قدر؟ ناصرخسرو.
[ مُ قَ دْ دَ ] (ع ص) اندازه نموده شده. (آنندراج). اندازه کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - شی ء مقدر؛ چیز تقدیر شده. (ناظم الاطباء). || آنچه حق عز اسمه بندگان خود را محدود سازد به حدود آن. (از کشاف اصطلاحات الفنون). فرمان داده شده. (آنندراج). تقدیرشده و مقررشده و امرشده از جانب خداوند عالم جل شأنه. (ناظم الاطباء): چه دانی دوستی را حد و غایت مقدر باشد آن یا نامقدر. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۶۱). ایا زیر دست تو هرچ آن مجسم ایا زیر قدر تو هرچ آن مقدر. عنصری (دیوان چ قریب ص ۶۱). تقدیر گر شدند چو تقدیر یافتند ز آن سو مقدرند وزین سو مقدرند. ناصرخسرو. و گر نیست مر قدرتش را نهایت چرا پس که هست آفریده مقدر. ناصرخسرو. یکی قدیر بر از قدرت مقدر خویش یکی بصیر بر از دانش اولوالابصار. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۷۸). همیشه تا به جهان هست عالی و سافل به امر مقضی و حکم مقدر آتش و آب. مسعودسعد. چه پنداری که چندینی عجایب به وصف اندر یک از دیگر عجب تر شود بی صانعی هرگز مهیا بود بی قادری هرگز مقدر.امیرمعزی. در آب و آتش بیحد چرا شوم غرقه چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب. سنائی. گرچه نکوست رزق فراخ از قضا ولیک قانع شدن به رزق مقدر نکوتر است. خاقانی. پوشیده نیست که هر طلوعی را زوالی و هر شرفی را وبالی و هر نزولی را انتقالی مقدر است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۵۷). دگر من از شب تاریک هجر غم نخورم که هر شبی را روزی مقدر است انجام. سعدی. ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقدر است.حافظ. - روزی مقدر؛ روزی مقسوم. روزی نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقدر کردن؛ روزی کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - نامقدر؛ آنچه ارادهٔ خدای تعالی بر انجام یافتن آن تعلق نگرفته است : چه دانی دوستی را حد و غایت مقدر باشد آن یا نامقدر. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۶۱). آنچه از همهٔ چیزها از من دورتر است. روزی نامقدر است که کسب آن مقدور بشر نیست. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۹۸). - امثال: المقدر کائن ؛ نبشته بازنگردد. (امثال و حکم ج ۱ ص ۲۷۲). || سرنوشت و قسمت و راستاد. (ناظم الاطباء). سرنوشت. نوشته. نبشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || محذوف. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به تقدیر شود. || محذوف در لفظ و مذکور در نیت: جواب از سؤال مقدر. دفع دخل مقدر. || نزد شعرا نام صنعتی است از صنایع لفظیه و آن عبارت است از مقطع و موصل که با هم آمیخته شود و آن چهار نوع است: اول آنکه مصراع اول مقطع بود، دوم موصل دوحرفی، سوم سه حرفی، چهارم چهارحرفی. مانند: ای آرزوی مردان وی داروی دل با گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل نقش همه پیش سمن تست خجل پیکر فکند شبهت پیکر باطل دوم از کلمات شعر هرچند که حروفش پیوسته بود همانقدر بریده مثلاً اگر دو بریده بود، دو پیوسته باشد و اگر سه بریده بود، سه پیوسته و علی هذاالقیاس. مثال مقدر مثنی. مصراع: ای به رخ زهرهٔ زهرا و فروزنده چو گل سوم آنکه منقطع یک حرف باشد و متصل سه یا چهار و یا زیاده. مثال سه و یکی: هنری گشت دلبرم هنری خطری گشت اخترم خطری. چهارم آنکه حروف منقطعه نباشد اما مراتب متصله رعایت کنند چنانکه سه حرف پیوسته بیاورند بعد از آن دو حرف پیوسته یا زیاده از این. مثال سه و دو: بجانم همی بدسگالد مفاجا مثالش بخوبی ندیدم همانا. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به همین مأخذ شود.
[ مُ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان مؤمن آباد است که در بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع است و ۲۰۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «مقدر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «در» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید