معنی مقدام
6 بازدید
[ مِ ] (ع ص) فراپیش شونده. ج، مقادیم. (مهذب الاسماء). نیک مبارز و بسیار پیش درآینده و دلاور. مِقدامَة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بسیار پیش درآینده بر دشمن. مقدامة. ج، مقادیم. (از اقرب الموارد): ملک از دیگران که مقدمان و مقدامان لشکر بودند به تقدیم و تمکین او را ممیز گردانید. (مرزبان نامه).[ مِ ] (اِخ) ابن ثابت مکنی به ابوالمقدام محدث است و یحیی بن یونس از او روایت کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مِ ] (اِخ) ابن معدی کرب الکندی از کبار اصحاب رسول (ص) است. (حبیب السیر چ قدیم تهران ج ۱ ص ۲۵۴). مکنی به ابی کریمه صحابی است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مقدام بن معدی کرب بن عمربن یزید الکندی متوفی به سال ۸۷ هـ . ق. صحابی است. وی در حمص سکنی گزید. در صحیحین ۴۲ حدیث از او نقل شده است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۵).
کلمات همقافیه با «مقدام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر