معنی مقتصد
11 بازدید
[ مُ تَ صِ ] (ع ص) میانه رو در نفقهٔ عیال، یعنی نه مسرف نه تنگ گیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || میانه رو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه از افراط و تفریط بپرهیزد. آنکه میان سابق و ظالم باشد، چه ظالم لنفسه اصحاب مشئمه اند و مقتصدان اصحاب میمنه اند و سابقون آنانند که سبق برده اند و مقربند. (از تفسیر ابوالفتوح): {/Bثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْکِتََابَ اَلَّذِینَ اِصْطَفَیْنََا مِنْ عِبََادِنََا فَمِنْهُمْ ظََالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ. ۱-۱۳۳۵:۳۲/}(قرآن ۳۵/۳۲). اگر صاحب نظری پاکیزه گوهری که منصف مقتصد باشد در این معانی به چشم حقد و حسد... ننگرد غطاء شک و ریبت... از بصیرت او مرتفع شود. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۸). و رجوع به تفسیر ابوالفتوح ج ۸ صص ۲۴۸-۲۴۹ شود. || صرفه جو. کدخداسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): اگر نیک تأمل کنی پاسبانان گنج مکنت مقتصدانند که در امور معاش تا قدم بر جادهٔ وسط دارند... (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۷۲). و رجوع به اقتصاد شود. || پابرجا. ثابت قدم : احدی که مقتصدان اودیهٔ هدی و مقتبسان بادیهٔ هوی را مطلوب، اوست، صمدی که عاشقان حقیقت... (جهانگشای جوینی ایضاً ج ۱ ص ۱). || مرد متوسط در بدن نه فربه نه لاغر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد ریاکار و ملحد. (ناظم الاطباء). || جسمی که بطور کامل مانع از نفوذ و حاجز از نور نباشد و لطیف تام هم نباشد. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی).
کلمات همقافیه با «مقتصد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صد» برای سرودن شعر