معنی مقتبل

معنی مقتبل

6 بازدید
[ مُ تَ بَ ] (ع ص) رجل مقتبل الشباب؛ مرد که در وی نشان پیری پیدا نگردد و جوان تر و تازه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مردی که اثر پیری در وی آشکار نباشد و در اساس گوید: مردی که گویی هر ساعت جوانی را از سر می گیرد. (از اقرب الموارد). آنکه در او اثر پیری آشکار نشده باشد. (از محیط المحیط). || (اِ) آغاز. عنفوان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): امید بندگان چنان است که هنوز در مقتبل جوانی و عنفوان اقبال و ریعان عمر و فاتحهٔ امر است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۲). او در مقتبل جوانی و عنفوان شباب بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۵). با طراوت جوانی و مقتبل شباب در اقران و اتراب خویش بی نظیر است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۷). || (ص) مَرتَجَل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). و رجوع به اقتبال شود.

کلمات هم‌قافیه با «مقتبل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید