معنی مقاومت
6 بازدید
[ مُ وَ / وِ مَ ] (از ع، اِمص) ایستادگی و برابری و مقابلی. (ناظم الاطباء). مقاومة. پافشاری. ایستادگی. استقامت. پایداری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): جز جنگ و مقاومت روی ندارد. (کلیله و دمنه). با صیاد مقاومت صورت نبندد. (کلیله و دمنه). چون به آمل رسیدند ابوالعباس از مقاومت ایشان عاجز آمد و به هزیمت شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۱). چون به ولایت شهریار رسیدند شمس المعالی... دل بر مقاومت ایشان نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۶۳). مجال مجادله ممکن نگردد و مکنت مقاومت صورت نبندد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۹۱). اهل آن قلعت به مقاومت بازایستادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۱۵). اگر به مقاومت او قیام نماییم ظفر یابیم و پیروز آییم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۸۱). دانا هرچند که دولت را مساعد دشمن بیند از کوشش در مقاومت به قدر وسع خویش کم نکند. (مرزبان نامه ایضاً ص ۸۱). مادر گفت اگر تو مقاومت این خصم به مظاهرت موشان و معاونت ایشان خواهی کرد زود بود که هلاک شوی. (مرزبان نامه ایضاً ص ۹۰). خیل از جوانب بر کار شد... و مدت پنج ماه مقاومت نمودند. (مرزبان نامه چ قزوینی ج ۱ ص ۶۴). من می خواهم... در پیش تو جانسپاریها کنم و من این قدر دانم که مرا مجال مقاومت تو نباشد. (جوامع الحکایات عوفی). فریدون غوری نام که سروری از جمله قادهٔ سلطان بود با مردی پانصد بر دروازه مترصد بود و مقاومت را مستعد. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ۱ ص ۹۹). بدین سبب اهالی شهر در کار مجدتر شدند و بر مقاومت و مبارزات صبورتر گشتند. (جهانگشای جوینی ایضاً ج ۱ ص ۱۰۰). فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد چنانکه کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نماند. (گلستان). مقاومت با ایشان ممتنع است. (گلستان). کسی که با او مجال مقاومت نبود. (گلستان). و ملوک از هر طرف به منازعت برخاستند. به مقاومت، لشکر آراستند. (گلستان). خواجه علی چون قوت مقاومت نداشت علم عزیمت به صوب مازندران برافراشت. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۶۶). سلطان بدیع الزمان میرزا تاب مقاومت نیاورده به جانب قندهار شتافت. (حبیب السیر ایضاً ج ۴ ص ۱۱۲). - مقاومت الکتریکی؛ (اصطلاح فیزیک) کمیتی است متناسب با مقدار گرمایی که بر اثر عبور جریان برق در سیم ایجاد می شود و واحد آن اهم و علامتش W است. - مقاومت پیوستن؛ مقاومت کردن. پایداری کردن. ایستادگی کردن : کیست که با قضای آسمانی مقاومت یارد پیوست. (کلیله و دمنه). - مقاومت رفتن؛ ایستادگی به عمل آمدن. پایداری کردن : از هر دو جانب مقاومت رفت. (کلیله و دمنه). - مقاومت کردن؛ پایداری کردن ایستادگی کردن. در ایستادن. پای داشتن. ثبات ورزیدن. پافشاری کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خلقی بسیارند و من با ایشان مقاومت نمی توانم کرد. (سیاست نامه). اگر به ذات خویش مقاومت نتواند کرد یاران گیرد. (کلیله و دمنه). امیر خراسان... به پاسخ گفت که کار ایشان زیادت از آن است که با ایشان مقاومت و مقاتلت توانیم کرد. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۱۵). صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی. سعدی. - مقاومت مصالح؛ (اصطلاح مهندسی) فنی است که بوسیلهٔ آن مقاومت و نیروی داخلی کلیهٔ اجسام را اندازه می گیرند (معمولاً در مورد مصالح ساختمانی به کار می رود). - مقاومت ناپذیر؛ که در برابر او پایداری نتوان کرد. آنکه یا آنچه در برابر او ایستادگی ممکن نباشد.
کلمات همقافیه با «مقاومت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر