معنی مقاعس
7 بازدید
[ مَ عِ ] (ع ص، اِ) جِ مُقْعَنْسِس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به مقعنسس شود.[ مُ عِ ] (ع ص) آنکه از عهد و سوگند خود برمی گردد. (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل بعد شود.[ مُ عِ ] (اِخ) پدر حیی است از تمیم و او را بدین جهت چنین لقبی دادند که وی از سوگندی که میان قوم او بود برگشت. (از منتهی الارب). حارث بن عمروبن کعب بن سعدبن زید مناة را گویند. (امتاع الاسماع ص ۵۰۹). و رجوع به مدخل قبل شود.
کلمات همقافیه با «مقاعس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عس» برای سرودن شعر