معنی مقارن
5 بازدید
[ مُ رِ ] (ع ص) نزدیک. (از محیط المحیط). با هم قرین. یار و پیوسته. مرتبط و همدم. مصاحب. مأنوس. هم ساز و نزدیک. (از ناظم الاطباء). همراه : همیشه باشد از مهر او و کینهٔ او ولی مقارن سود و عدو عدیل زیان.فرخی. اتفاق آسمانی با اتساق امانی مقارن نشده است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۵۳). اگر با متانت قلم مهابت شمشیر مقارن و هم طویله نباشد... (سندبادنامه ص ۵). به حکم آنکه هر دو متحرک این رکن مقارن یکدیگرند آن را مقرون خواندند. (المعجم چ دانشگاه ص ۳۳). || همزمان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مقارن نزول اجلال و وصول تمکین در آن سرزمین یرلیغ واجب الاتباع نفاذ یافت. (ظفرنامهٔ یزدی). مقارن آن حال ابن عم خیرالناس لباس خود را تغییر داده به میدان خرامید. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۵۰). مقارن آن حال میرزا سلطان اویس... خروج کرده رایت مخالفت برافراخت. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۱۷). مقارن آن حال میرزا سنجر به مستقر عز خویش رسیده جمعی کثیر از امرا و لشکریان را... ارسال داشت. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۱۷). || (اصطلاح نجوم) سیارهٔ مقارنه کننده. و رجوع به مقارنه شود.
کلمات همقافیه با «مقارن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رن» برای سرودن شعر