معنی مقاتوره

معنی مقاتوره

8 بازدید
[ مَ رَ / رِ ] (اِخ) یکی از نجبای چین باستان. (از فهرست ولف). بنابه روایت فردوسی ، از سرداران بزرگ خاقان چین و به گوهر از او برتر بود و خاقان ناگزیر شبی هزار دینار به او باج می داد تا او سپاه چین را تمشیت دهد. آنگاه که بهرام چوبین به دربار خاقان رفت، در خاقان دمید که او را برکنار و خود را آسوده سازد. سرانجام مقاتوره در جنگ تن به تن به دست بهرام چوبین کشته شد: یکی نامداری که بد یار اوی به رزم اندرون دست بردار اوی از او مه به گوهر مقاتوره نام که خاقان از او یافتی نام و کام. (شاهنامه چ بروخیم ج ۹ص ۲۸۰۲). چو بهرام جنگ مقاتوره کرد وز آن مرد جنگی برآورد گرد. (شاهنامهٔ ایضاً ص ۲۸۰۷). مقاتوره چون کشته گشته بزار اَبَر دست بهرام آن روزگار قلون را دل از درد جوشان بدی شب و روز از غم خروشان بدی به تن نیز خویش مقاتوره بود دلش بد ز بهرام پر درد و دود. (شاهنامه ایضاً ص ۲۸۲۰).

کلمات هم‌قافیه با «مقاتوره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید