معنی مفوض
6 بازدید
[ مُ فَ وْ وَ ] (ع ص) کار به کسی واگذاشته شده. (غیاث) (آنندراج). سپرده شده. بازگذاشته شده. تفویض شده. (از ناظم الاطباء). واگذاشته. واگذارکرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): حدیث لشکر و سالار چیزی سخت و نازک است و به پادشاه مفوض. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۲۱). شغل وکالت و ضیاع خاص و بسیار کار بدو مفوض است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۷). این شغل بدیشان مفوض بودی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۷۳). همهٔ اعیان دلریش و درشت گشتند و از شغلهایی که بدیشان مفوض بود... استعفا خواستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۴). دارالکتب امروز به بنده ست مفوض این عز و شرف گشت مرا رتبت والا. مسعودسعد. شغل زمانه مفوض است به شاهی کز همه شاهان چو آفتاب عیان است. مسعودسعد. وقتی کورهٔ نسا، به تدبیر او مفوض بود و فضای آن بقعه از علو همت او تنگ آمده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۶۲). وقتی وزیری بود که امور ملک خراسان به رأی او مفوض بود. (جوامع الحکایات عوفی). بعد از سه چهار روز سواری دویست... به مرو رسیدند یک نیمهٔ ایشان به مصلحتی که بدیشان مفوض بود روان شدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۳۰). با عنفوان جوانی و حداثت سن، نقابت سادات علویه به شهر قم و نواحی قم بدو مفوض بوده است. (تاریخ قم ص ۲۲۰). - مفوض کردن؛ واگذاشتن. تفویض کردن. واگذار کردن. سپردن. تسلیم کردن : چون نصر گذشته شد از شایستگی و به کارآمدگی این مرد، محمود، شغل همهٔ صنایع غزنی خاص بدو مفوض کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۴). سلطان تاش را گفت: هشیار باش که شغلی بزرگ است که به تو مفوض کردیم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۸۳). و این شغل را که بنده می راند به بونصر برغشی مفوض خواهد کرد که مردی کافی و پسندیده است. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۷۲). فردا او را به درگاه آرد با خویشتن تا ما را ببیند و شغل کدخدایی فرزند بدو مفوض کنیم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۵۵). دانش به من مفوض کرده ست کار نظم زآن نوع هرچه خواهد از من وفا کنم. مسعودسعد. - مفوض گردانیدن؛ مفوض کردن : بر خدای عز و جل توکل کرد و امور و مهمات خویش بدان مفوض گردانید. (تاریخ قم ص ۸). رجوع به ترکیب قبل شود.[ مُ فَ وْ وِ ] (ع ص) کار به کسی واگذارنده. (غیاث) (آنندراج). || آنکه کار خویش به خدا بازگذارد. آنکه امر خود به خدای تفویض کند: پرسیدند که بندهٔ مفوض که بود، گفت: چون مأیوس بود از نفس و فعل خویش و پناه با خدای دهد در جملهٔ احوال و او را هیچ پیوند نماند بجز حق. (تذکرة الاولیاء).[ مُ فَ وْ وَ ] (اِخ) (الـ ...) الی اللََّه جعفربن المعتمد علی اللََّه (متوفی ۲۸۰ هـ . ق.). المعتمد به سال ۲۶۱ هـ . ق. وی را به ولایت عهدی خود برگزید، اما به سال ۲۷۹ هـ . ق. پسر را از این مقام خلع کرد و برادرزادهٔ خود ابوالعباس بن موفق، ملقب به المتعضدباللََّه را به این سمت منصوب کرد. و رجوع به الکامل ابن الاثیر چ بیروت ج ۷ ص ۲۷۷، ۴۴۴، ۴۵۲ و ۴۶۴ و حبیب السیر ج ۲ ص ۲۸۲ و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۶۵ شود.
کلمات همقافیه با «مفوض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وض» برای سرودن شعر