معنی مفلول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) سیف مفلول، شمشیر با رخنه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رخنه دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از محیط المحیط). - مفلول شدن؛ رخنه پیدا کردن. کند شدن. از اثر افتادن : چون غز شوکت فارس دید و انضمام وزیر و خواجگان و حشم کرمان با ایشان، حد معرت او مفلول شد و دست کفایت از او مغلول. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۴).
کلمات همقافیه با «مفلول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر