معنی مفقع
4 بازدید
[ مُ قِ ] (ع ص) فقر مفقع؛ نیاز چسباننده به زمین. (منتهی الارب) (آنندراج). درویشی و نیازمندی بسیار که چسباننده بر زمین باشد. (ناظم الاطباء). فقر و درویشی که خوار و خاکسار سازد. (از محیط المحیط). || فقیر گرفتار رنج و مشقت و در لسان گوید و آن بدترین احوال است. (از اقرب الموارد).[ مُ فَ قْ قَ ] (ع ص) موزهٔ نوک دار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مفقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر