معنی مفروغ
4 بازدید
[ مَ ] (از ع، ص) فارغ شده. خلاص شده. (از ناظم الاطباء). - مفروغ شدن حساب؛ فارغ شدن از حساب و پرداختن حساب و تمام کردن حساب. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب های بعد شود. - مفروغ عنه؛ پرداخته. انجام شده. به پایان رسیده: تأثیر کتاب امری مفروغ عنه است. (فرهنگ فارسی معین). - مفروغ کردن حساب؛ پرداختن حساب. (ناظم الاطباء). - مفروغ گردیدن محاسبات؛ مفروغ شدن حساب : جنیقای بر آن قرار رضا نداد به علت آنکه محاسبات چندین ساله بی حضور او مفروغ نگردد. (جهانگشای جوینی). و رجوع به ترکیب مفروغ شدن حساب شود. || ریخته شده. (غیاث).
کلمات همقافیه با «مفروغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وغ» برای سرودن شعر