معنی مفروز
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) جداکرده شده. (غیاث) (آنندراج). پراکنده و جداکرده و دورکرده. (ناظم الاطباء). جداکرده شده. معین شده. (از اقرب الموارد). || ملکی که سهام مالکان مشترک آن تعیین و حدود آن مشخص شده باشد، مقابل مشاع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا هنگام سلاطین غور آن ممالک مفروز بوده است. (جهانگشای جوینی). - سهم مفروز؛ بهرهٔ بخش کرده، مقابل سهم شایع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مفروز کردن؛ جدا کردن. تفریق کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - || تحدید حدود کردن ملک. - مفروز گردانیدن؛ مفروز کردن : سلطان... امرا را فرمود که... هر ملک و شهر که بگیرند... مفروز گردانند او را باشد. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۲۷). || ثوب مفروز؛ جامهٔ حاشیه دار و جامهٔ دوخته. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). جامهٔ حاشیه دار. (از اقرب الموارد). || کوژپشت یا کوژسینه. (آنندراج). کوژپشت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مفروز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر