معنی مفرح

معنی مفرح

6 بازدید
[ مُ رَ ] (ع ص) نیازمند محتاج مغلوب. || آنکه نسب او شناخته نگردد و موالات نکرده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کشته که در میان دو ده یا در دشت دوردست یافته شود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کشته ای که بین دو ده یافته شود و بعضی گویند این کلمه «مُفْرَج» با جیم است. (از اقرب الموارد).
[ مُ رِ ] (ع ص) شادمانی آورنده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به افراح شود.
[ مُ فَ رْ رِ ] (ع ص) فرحت دهنده. (غیاث) (آنندراج). شادمانی آورنده. هر چیزی که شادمانی آورد و فرح بخشد و خوشحالی دهد. (ناظم الاطباء). فرح بخش. شادی آور. مسرت بخش. دلگشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آوازهای خوش مفرح مثل غنا از آن استماع می کردند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۰). هر نفسی که فرومی رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات. (گلستان). - مفرح گری؛ مفرح گر بودن که عبارت از فرحت رسانیدن است. (آنندراج): ندید از غمش تا مفرح گری به قهقه نیفتاد کبک دری. ملاطغرا (از آنندراج). - مفرح نامه؛ نامهٔ فرح انگیز. نامه ای که خواندن آن دل را شادمان و پرنشاط سازد. در شاهد زیر از نظامی مراد منظومهٔ «خسرو و شیرین» است : مفرح نامهٔ دلهاش خوانند کلید بند مشکلهاش خوانند. نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ۲). || (اِ) (اصطلاح طب) داروی مقوی دل. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نام دوای مرکب که شیرین و خوشمزه و خوشبو و مقوی دل و جگر باشد. (غیاث). به اصطلاح اطبا، نوعی از مرکبات که اعضای رئیسه را قوت دهد، شیرین و خوشمزه و خوشبودار بود. (آنندراج). نام دارویی است. (از اقرب الموارد). دوایی که فرح آرد. دوا که اندوه ببرد. مرکباتی از داروها که فرح و انبساط آرد. سَلوان. سَلوانَه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفرح عبارت از چیزی است که مشتمل باشد بر تصفیهٔ نفس که عبارت از روح حیوانی است و قوتها و فکر و تقویت آلات آنچه ادراک با نفس مجرد است هرچند آلات قوی باشد و از کدورات بعیده و حواس باطنی و ظاهری صحیح باشد ادراک بیشتر می گردد. (تحفهٔ حکیم مؤمن). دوایی را نامند که تعدیل مزاج و تلطیف اخلاط و روح حیوانی و نفسانی نماید و حزن را زایل سازد و دماغ را قوت بخشد و حواس را نیکو گرداند و کسالت را دور کند، مانند شراب. (فهرست مخزن الادویه): اطبا به مفرح اندر زر و سیم و مروارید افکنند و عود و مشک و ابریشم . (نوروزنامه). آن کس که از ایشان دور افتد، تسلی از چه طریق جوید و به کدام مفرح تداوی طلبد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۸۸). پس شربتی بخورد و مفرحی ساختم او را معتدل و یک هفته معالجت کردم. (چهارمقاله ص ۱۳۴). سمندر را غذا آید ز دریا چو ماهی را مفرح گردد اخگر. اختیارالدین روزبه شیبانی (از لباب الالباب). ساغر از یاقوت و مروارید و زر صد مفرح در زمان آمیخته. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۵۱۳). عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشک بس مفرح که ز یاقوت و زر آمیخته اند. خاقانی. از آن شراب که نامش مفرح کرم است به رحمت این جگر گرم را بساز دوا. خاقانی. برای رنج دل و عیش بدگوارم ساخت جوارشی ز تحیت، مفرحی ز ثنا.خاقانی. نطقش معلمی که کند عقل را ادب خلقش مفرحی که دهد روح را شفا. خاقانی. آن مفرح که لعل دارد و در خندهٔ کم شده ست و گریهٔ پر. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۳۹). نمیرم تا ابد گر درد خود را مفرح از لب میگونْت جویم.عطار. و در مفرحها و معاجین و در داروهای چشم به کار دارند. (تنسوخ نامهٔ ایلخانی تألیف خواجه نصیر طوسی، انتشارات بنیاد فرهنگ ص ۲۱۳). خاصیت او آن است که در معجونها و مفرحها به کار دارند. (تنسوخ نامهٔ ایلخانی ایضاً ص ۲۱۴). و رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی جزء اول ص ۳۲۱ شود. - مفرح اعظم؛ بهترین مفرحات و موافق و معدل جمیع امزجه... مرکب است از شاهتره، بادرنجبویه، گل گاوزبان، لاجورد غیر مغسول، زعفران، ابریشم مقرض، صندل سفید و... (تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح اکبر؛ معجونی که ظاهراً برای تقویت و درمان قلب به کار می رفته است : بیمار دل بخورد مزور نمی رسد کو را دوا مفرح اکبر نکوتر است.خاقانی. و رجوع به ترکیب مفرح اعظم شود. - مفرح بارد؛ ترکیبی از گل سرخ، زرشک، صندل سفید، طباشیر، بادرنجبویه، طلای محلول، نقرهٔ محلول، فادزهر معدنی، عنبر و... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح جالینوس؛ معروف به طولاماخس، یعنی جبارالقلب و آن ترکیبی است از صندل سفید و زرد و سرخ، پوست رازیانه، سنبل الطیب... نارنج و ترنج، ابریشم مقرض، کهر، مرجان، مروارید، طلای محلول، نقرهٔ محلول، زمرد، یاقوت و... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به همین مأخذ شود. - مفرح حار؛ ترکیبی از بادرنجبویه، اترج، قرنفل، زعفران، مشک، عنبر و... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به همین کتاب شود. - مفرح زر و یاقوت؛ در بیت زیر ظاهراً نوعی مفرح بوده که در آن زر و یاقوت از ارکان اصلی به شمار می رفته است : معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی مفرح زر و یاقوت به برد سودا.خاقانی. و رجوع به ترکیب مفرح یاقوت شود. - مفرح یاقوت؛ شرابی که با آن اندکی از گرد ساییده شدهٔ انواع گوهرهای گرانبها، مانند یاقوت، مروارید، بسد، عقیق و امثال آنها می آمیختند و معتقد بودند که چنین شرابی نشاط بیشتری می بخشد: علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانهٔ توست. حافظ. و رجوع به مفرحات شود. - مفرح یاقوتی؛ ترکیبی از مروارید، کهربا، بسد، ابریشم مقرض، سرطان محرق نهری، نخالهٔ طلا، لسان الثور، یاقوت، تخم فرنجمشک، تخم بادروج و تخم بادرنجبویه... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به همین کتاب شود. || بادرنجبویه. (بحر الجواهر). - مفرح قلب المحزون؛ بادرنجبویه. (الفاظ الادویه) (فهرست مخزن الادویه). || گاوزبان. (الفاظ الادویه). لسان الثور. (بحر الجواهر) (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).

کلمات هم‌قافیه با «مفرح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید