معنی مفتون

معنی مفتون

7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) در فتنه افتاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دیوانه. || عقل و مال رفته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شیفته. عاشق. (از غیاث) (از آنندراج). شیفته. ربوده دل. عاشق. (از ناظم الاطباء). دلشده. دل از دست داده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ای علم جوی روی به جیحون نه گر جانت بر هلاک نه مفتون است. ناصرخسرو. دیوی است کودکی تو به دیوی بر گر دیو نیستی ز چه مفتونی؟ناصرخسرو. همیشه خازن خلد است بر درگاه او عاشق همیشه حامل عرش است بر ایوان او مفتون. امیرمعزی. بر رسم و سیرت او مفتون شده ست دنیا تا دولت مساعد بر عمر اوست مفتون. امیرمعزی. ای خسروی که رادی بر دست توست عاشق ای عادلی که شادی بر طبع توست مفتون. امیرمعزی. سپاه او همه بودند شیران و جهانگیران ظفر بر تیغشان عاشق هنر بر طبعشان مفتون. امیرمعزی. سعادتی که سعود آسمان مفتون آن نماید و دوام سرمد الیف آن باشد نثار روزگار انور مجلس عالی صدری... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۳۹). چون مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله ای بر کشید. سعدی (بوستان). جهانی در پی ات مفتون بجای آب گریان خون عجب می دارم از هامون که چون دریا نمی باشد. سعدی. سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون.سعدی. آب از نسیم باد زره پوش گشته است مفتون زلف یار زره موی خوشتر است. سعدی. - مفتون شدن؛ شیفته شدن. عاشق گشتن : خرد که عاشق و مفتون شود بدو مردم شده ست بر تو ز رسم تو واله و مفتون. امیرمعزی. ای بر لب شیرین تو عابد شده عاشق وی بر خط مشکین تو زاهد شده مفتون. امیرمعزی. بر رسم و سیرت او مفتون شده ست دنیا تا دولت مساعد بر عمر اوست مفتون. امیرمعزی. - مفتون شده؛ شیفته گردیده : جانا به خدا بخش دلم را که گریز است مقبول تو را از دل مفتون شدهٔ من.عطار. - مفتون گردیدن (گشتن)؛ شیفته شدن : کیست که... با زنان مجالست دارد و مفتون نگردد. (کلیله و دمنه). ای گشته فلک بر مه منجوق تو عاشق وی گشته ظفر بر سر شمشیر تو مفتون. امیرمعزی. || فریفته. فریب خورده. مغرور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هرگز کی گفت این زمانه که بد کن مفتون چونی به قول عامه مفتون. ناصرخسرو. - مفتون شدن؛ فریفته شدن : ای فلک زود گرد وای بر آن کوبه توای فتنه جوی مفتون شد. ناصرخسرو. ای شده مفتون به قولهای فلاطون حال جهان باز چون شده ست دگرگون. ناصرخسرو. زر و نقره چیست تا مفتون شوی چیست صورت تا چنین مجنون شوی. مولوی. - مفتون گشتن (گردیدن)؛ فریفته شدن : مرا همیشه... مغرور بودن... و مفتون گشتن به جاه دنیا معلوم بود. (کلیله و دمنه). || کسی که ارادهٔ زنای با زن کرده باشد. || از دین برگشته. (ناظم الاطباء). || دینار مفتون؛ به آتش درآورده. (منتهی الارب). دینار به آتش درآورده تا خوب و بد آن معلوم گردد. (ناظم الاطباء). || زه گریبان که مانند زه چرمین باشد. (فرهنگ لغات مشکل دیوان البسهٔ نظام قاری): ز گرد آن زه مفتون خطی خواندم که تفسیرش یکی داند که همچون دکمه ذهنش خرده دان باشد. نظام قاری (دیوان البسه ص ۷۶).
[ مَ ] (ع مص) آزمودن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). آزمایش. و منه قوله تعالی: {/Bبِأَیِّکُمُ اَلْمَفْتُونُ ۱-۲۶۸:۶/}. و باء در این آیت به معنی فی یا زائده است. و این کلمه مصدر است مانند معقول. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «مفتون»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ون» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید