معنی مفتول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) تافته. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هر چیز تافته شده و پیچیده شده. (ناظم الاطباء). فتیله کرده. فتیله شده. تاب داده. فتیل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - جعد مفتول؛ زلف مفتول : جعد مفتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد. سنائی (حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص ۳۵۷). و رجوع به ترکیب زلف مفتول شود. - روی مفتول کردن؛ روی پیچیدن. روی گردانیدن. اعراض کردن : کمند عشق نه بس بود و زلف مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول. سعدی. - زلف مفتول؛ زلف تابدار. موی پیچیده. موی مجعد و پرشکن : کمند عشق نه بس بود و زلف مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول.سعدی. - مفتول کردن؛ تافتن. تاب دادن. تابیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کلک مفتول کرد و زلف تو را برشکستن به هم چو سیسنبر.مسعودسعد. || (اِ) تار تافته، خواه از ابریشم خواه از گلابتون. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || تار زر و نقره و مانند آن و مفتول کش را در هندوستان تارکش گویند. (آنندراج). تاری که از برنج و آهن و جز آن سازند. (از ناظم الاطباء). سفیقه. سیم چون سیم تلگراف و امثال آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در تداول امروز به رشته های دراز و باریک فلزی اعم از زر و سیم و آهن و مس و جز اینها اطلاق شود. - مفتول زر؛ سیمی از زر. رشته ای از طلا: شدم زرد و لاغر ز بس در نظر غلط می کنندم به مفتول زر. میرزا طاهر وحید (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «مفتول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر