معنی مفتخر
6 بازدید
[ مُ تَ خِ ] (ع ص) نازنده و مآثر کهنه را شمارنده. (آنندراج) (از منتهی الارب). مأخوذ از تازی، کسی که دارای بزرگی شود و افتخار حاصل کرده باشد. (ناظم الاطباء). سرفراز. سرافراز. سربلند. مباهی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): این به هند اوفتاد و آن به عرب زآن به هند است مفتخر تیغش.خاقانی. اسماع و ابصار جهانیان به اخبار و آثار فتح و فلح بهره مند مفتخر... (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۵۲). - مفتخر شدن؛ مباهی شدن. دارای عزت و بزرگی و افتخار شدن : بدین کرد فخر آنکه تا روز حشر بدو مفتخر شد عرب بر عجم.ناصرخسرو. نامدار و مفتخر شد بقعهٔ یمگان به من چون به فضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب. ناصرخسرو.[ مُ تَ خَ ] (ع اِ) مایهٔ فخر و نازش : آن فخر من و مفتخر ماضی اسلاف آن صدر من و مصدر مستقبل اعقاب. خاقانی.
کلمات همقافیه با «مفتخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر