معنی مفارق
4 بازدید
[ مَ رِ ] (ع اِ) جِ مَفرَق یا مِفرَق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به مفرق شود. || مأخوذ از تازی، فرق سر و محل جدا کردگی مویهای سر از هم. (ناظم الاطباء): صبح مشیب از مشارق مفارق بردمیده... (نفثة المصدور چ یزدگردی ص ۶). چندانکه مفارق آفاق را به سواد شب خضاب کردند در حجاب ظلمت متواری و متنکر در درون شهر رفت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۲۶).[ مُ رِ ] (ع ص) جداشونده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مفارقة شود. - عرض مفارق؛ (اصطلاح منطق) در اصطلاح منطقیان، عرض غیرلازم. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به عرض شود. || (اصطلاح حکمت و کلام) نزد حکما و متکلمان، ممکنی که متحیز و حالّ در متحیز نباشد و آن را مجرد نیز نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). موجود غیرمادی و از آن جهت مفارق گویند که جدای از ماده و مافوق اجسام و جسمانیات است. (فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی). جوهری جز هیولی و صورت و جسم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مفارقات و کشاف اصطلاحات الفنون شود.
کلمات همقافیه با «مفارق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر