معنی مفؤد
6 بازدید
[ مَ ئو ] (ع ص) (از «ف ء د») گوشت بریان کرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بریان کرده شده. (از اقرب الموارد). || نان بر خاکستر گرم پخته. (منتهی الارب) (آنندراج). بر خاکستر گرم نهاده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بددل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جبان. (اقرب الموارد). || بر دل رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج). گرفتار بیماری دل. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه بر دل او دردی رسیده باشد. (از بحر الجواهر). دل خسته. آفت به دل رسیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مفؤد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ؤد» برای سرودن شعر