معنی مغیرة
7 بازدید
[ مَ رَ ] (ع ص) ارض مغیرة؛ زمین آب داده و ارض مغیورة نیز و بنابر اصل چنین است. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). زمین آب خورده از باران. (ناظم الاطباء).[ مُ رَ ] (ع ص) آن اسب که بر آن غارت کنند. (مهذب الاسماء): خیل مغیرة؛ سواران غارت کننده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تأنیث مُغیر. ج، مغیرات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مغیر و مغیرات شود.[ مُ غَ یْ یَ رَ ] (ع ص) مغیره. تأنیث مغیر. ج، مغیرات. دگرگون شده ها. تغییریافته ها: و از جملهٔ مغیرات هنیز به معنی هنوز. (المعجم ص ۲۳۱). || (اصطلاح منطق) نزد منطقیان، به معنی معدوله است. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معدوله شود.[ مُ غَ یْ یِ رَ ] (ع ص) مغیره. (اصطلاح طب) در طب قدیم قوه ای است از قوای حیوانی که غذا را به گوشت و خون و رگ و پی و استخوان بدل کند و به عبارت دیگر غذا را مانند اجزای اندامها کند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و آن بر دو قسم است: مغیرهٔ اولی و آن غذا را بعد از هضم به اندامها پیوسته کند و مغیرهٔ ثانیه و آن غذایی را که به اندامها پیوسته، همانند اجزای اندامها کند از رنگ و شکل، و از ضعف مغیرهٔ ثانیه برص و بهق پیدا شود و از ضعف مغیرهٔ اولی استسقای لحمی حادث شود، و گویند مغیرهٔ اولی همان قوهٔ مولده و مغیرهٔ ثانیه همان غاذیه است، زیرا که در بدن مولود عمل اولی مقدم بر عمل ثانی است. (از بحر الجواهر، یادداشت ایضاً). قوهٔ غاذیه را مغیره گویند و مغیرهٔ اولی را به مولده و مغیرهٔ ثانیه به مصوره تعبیر کنند. (کشاف اصطلاحات الفنون): و قوت مغیره آن را تمام هضم کرده و به اندامها پیوسته و ماننده کرده... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || نزد پزشکان عبارت است از تب دائره که آن را تب نائبه نیز نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ مُ رَ ] (اِخ) رجوع به ابوسفیان مغیرةبن حارث و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن ابی بردة الکنانی. سرداری است که به سال ۹۸ هـ . ق. از طرف سلیمان بن عبدالملک عهده دار جنگ دریایی شد و با سپاه خود به افریقیه وارد شد و در آنجا متوطن گردید. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۰).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن اخنس بن شریف الثقفی. صحابی شاعر است و در «یوم الدار» با عثمان بن عفان کشته شد. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۰).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن امیه. پدر ام السلمه زوجهٔ رسول (ص) است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن سعید، ملقب به ابتر کثیرالنواء. رئیس فرقهٔ مغیریه یکی از فرق پنجگانهٔ زیدیه. (بیان الادیان ص ۳۴). رئیس فرقه ای از مشبهه موسوم به مغیریه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در زمان امارت خالدبن عبداللََّه القسری در بیرون کوفه خروج کرد. وی از کسانی بود که به تجسم قائل بود و می گفت «خدا به صورت مردی است که بر سر تاجی دارد و اعضای او به عدد حروف هجاست». وی به الوهیت علی (ع) قائل بود و ابوبکر و عمر و سایر صحابه را بجز یاران علی، تکفیر می کرد. خالد قسری بر او دست یافت و به سال ۱۱۹ هـ . ق. او و یارانش را بسوزانید. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۱). و رجوع به همین مأخذ و عیون الاخبار چ مصر ج ۱ ص ۱۶۵ و ج ۲ ص ۱۴۷، ۱۴۸ و ۱۴۹ و مغیریه در همین لغت نامه شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن شعبةبن ابی عامربن مسعود ثقفی (متوفی به سال ۵۰ هـ . ق.) و مکنی به ابوعبداللََّه. یکی از سرداران و ولات و دهات عرب و از صحابهٔ رسول (ص) است. در طائف (به حجاز) ولادت یافت و در ایام جاهلیت با گروهی از بنی مالک آنجا را ترک کرد و به اسکندریه رفت و سپس به حجاز بازگشت و چون اسلام ظهور کرد در قبول آن متردد بود تا در سال ۵ هـ . ق. اسلام آورد و در جنگهای حدیبیه و یمامه و فتوح شام حضور داشت و چشم خود را در جنگ یرموک از دست داد. در جنگهای قادسیه و نهاوند و همدان و جز آن نیز شرکت داشت. عمر او را والی بصره کرد و وی چند شهر را گشود و سپس عزلش کرد و آنگاه ولایت کوفه را به او سپرد. عثمان نیز او را در این سمت باقی گذاشت و سپس معزولش کرد. در جنگ علی (ع) با معاویه از جنگ دوری گزید. معاویه نیز او را والی کوفه گردانید و در این سمت بود تا درگذشت. از او در صحیحین ۱۳۶ حدیث نقل شده. وی نخستین کسی است که دیوان بصره را وضع کرد. (از اعلام زرکلی ج ۳ صص ۱۰۶۱ -۱۰۶۲). او را یکی از دهات اربعهٔ عرب شمارند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به الاصابة و قاموس الاعلام ترکی و تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ۱ ص ۴۷ و کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۹ و الوزراء و الکتاب ص ۹ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن شعیب التمیمی. او راست: کتاب قرائت کسائی. (از ابن الندیم).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن معرض الاسدی، ملقب به اُقَیشِر (متوفی در حدود ۸۰ هـ . ق.). شاعر هجاگوی. وی از مردم بادیهٔ کوفه بود و به حیره رفت و آمد داشت. در زمان جاهلیت ولادت یافت و در دورهٔ اسلام بزیست و عمری طویل یافت و خلافت عبدالملک بن مروان را درک کرد. وی را اخبار و غرایب بسیاری است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن مغیرةبن عبداللََّه بن مسعدة الفزاری (متوفی به سال ۱۳۲ هـ . ق.). از بزرگان عصر مروانی است. مروان بن محمد به سال ۱۳۱ هـ . ق. حکومت مصر را به وی داد و او ۱۰ ماه در آنجا بود که اجل وی را دریافت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن عمروبن ربیعة الحنظلی التمیمی (مقتول به سال ۹۱ هـ . ق.). از شاعران عهد اسلام و از نزدیکان مهلب ابن ابی صفره بود. وی را به سبب انتساب به مادرش ابن حبناء گویند و نیز گویند حبناء لقب پدر او بوده است. وی در نسف (بین جیحون و سمرقند) کشته شد. (از اعلام زرکلی چ جدید ج ۸ ص ۲۰۱). و رجوع به الموشح ص ۳۶۷ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن محمد المهلبی. اخباری و نسابه است و کتاب مناکح المهلب از اوست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن مقسم ضبی بولاء، مکنی به ابوهشام. از فقهای محدثین متوفی به سال ۱۳۶ هـ . ق. است و کتاب الفرائض از اوست. (ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به تاریخ گزیده چ عبدالحسین نوایی ص ۲۵۹ شود.[ مُ رَ ] (اِخ) ابن مهلب بن ابی صفرة الازدی (متوفی به سال ۸۲ هـ . ق.). از امرا و شجاعان عرب است. پدرش او را در خراسان جانشین خود قرار داد و وی در همانجا درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۲).[ مُ رَ ] (اِخ) ابن ولیدبن معاویةبن هشام (متوفی به سال ۱۶۶ هـ . ق.). یکی از امرای بنی امیه در اندلس است. وی به وسیلهٔ عبدالرحمن، عم خود کشته شد. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۰۶۳). و رجوع به همین مأخذ شود.
کلمات همقافیه با «مغیرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر