معنی مغیب
7 بازدید
[ مَ ] (ع مص) غایب شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). ناپدید شدن. غَیب. غَیبة. غِیاب. غَیبوبة. غُیوب. غُیوبة. مَغاب. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). دور شدن و جدا گردیدن از کسی. (از اقرب الموارد): من و دوستی چو بادام در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد. (گلستان). || فروشدن آفتاب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). و رجوع به غیب و غیاب شود. || (اِ) جای آفتاب فروشدن. (دهار). مغرب. (مهذب الاسماء). آنجا که خورشید یا ستاره فروشود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مغیب اعتدال؛ عبارت است از نقطهٔ مغرب. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ مُ / مُ غْ یِ ] (ع ص) مغیبة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغیبة شود.[ مُ غَ یْ یَ ] (ع ص) نهان و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به تغییب شود.
کلمات همقافیه با «مغیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر