معنی مغی
6 بازدید
[ مَ غْ یْ ] (ع مص) سخن خوش و واضح و بیّن گفتن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ستودن کسی را به چیزی که ندارد از هزل باشد یا از جد. (منتهی الارب). ستایش کسی به چیزی که ندارد خواه هزل باشد یا جد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) نرمی و فروهشتگی انبان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ ] (ص نسبی) نسبت است به مغ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منسوب به مغ. || (حامص) آیین آتش پرستی. (ناظم الاطباء). مغ بودن. حالت و چگونگی مغ: مجوسیة؛ مغی. (منتهی الارب).[ مَ ] (اِ) گودی. مغاک. عمق. نشیب. گودال. (مقدمهٔ التفهیم ص قف): زمین درشت است و کوهها بر وی چون دندانه هاست بیرون خزیده و آب اندر مغیها گردآمده. (التفهیم ص ۱۶۵). || ژرفا، مقابل درازا و پهنا در ابعاد جسم. (مقدمهٔ التفهیم ص قف). و رجوع به مغ شود.
کلمات همقافیه با «مغی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غی» برای سرودن شعر