معنی مغو
6 بازدید
[ مَ غْ وْ ] (ع مص) بانگ برآوردن گربه. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ باختری شهرستان رفسنجان است و ۲۴۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ مُ ] (اِخ) بندری در مغرب بندر لنگه. (فارسنامهٔ ناصری ج ۲ ص ۱۶). از بنادر خلیج فارس است که دارای ۴۰۰ تن سکنه است که بیشتر از صید مروارید امرار معاش می کنند. (از جغرافیای طبیعی کیهان ص ۱۰۹).
کلمات همقافیه با «مغو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غو» برای سرودن شعر