معنی مغنده
5 بازدید
[ مُ غُ دَ / دِ ] (اِ) دمل بود که بر تن مردم برآید. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۳۴). چیزی بود که در گوشت تن پدید آید چند فندگی و بزرگتر و در میان پوست و گوشت بماند و باشد که ریم گیرد. (فرهنگ اسدی نخجوانی). بعضی گفته اند گره و گنده و دنبلی باشد که بسیار درد کند. (برهان): بردار درشتی ز دل خصم به نرمی بر دوستی اندر نبد ای دوست مغنده . اسدی (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۳۳). || گرهی باشد که در زیر پوست باشد و درد نکند چون بجنبانند حرکت کند و آن را به تازی غدود خوانند. (جهانگیری). چیزی باشد بر اندام مردم و در گوشت بود چون دملی سخت. (صحاح الفرس). گرهی و گنده ای را گویند که بر اندام مردم از گوشت مانند گردکان برمی آید. و بعضی گره و گنده های کوچک را گفته اند که در میان گوشت و گاهی در زیر پوست مانند اشپل ماهی می باشد و به عربی غده می گویند. و بعضی هر گره و گنده ای را گویند که در بدن آدمی به هم رسد خواه کوچک و خواه بزرگ، خواه درد کند و خواه درد نکند. (برهان). غده و هر گره گنده ای که بر اندام مردم برمی آید و گرهی که در میان گوشت و گاه در زیر پوست مانند اشپل می باشد و هر گرهی که در بدن آدمی به هم رسد خواه بزرگ باشد و یا کوچک و با درد و یا بی درد. (ناظم الاطباء): بجره؛ مغندهٔ شکم و روی و گردن. (منتهی الارب). || هر گره درددار و برآمدگی سختی که از شکستگی استخوان پدید آید. || بازار اسب فروشی. (ناظم الاطباء). و رجوع به مغند شود.
کلمات همقافیه با «مغنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر