معنی مغلب
6 بازدید
[ مُ غَ لْ لَ ] (ع ص) مغلوب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به کرات مغلوب شده. (از اقرب الموارد). || شاعر مجید که حکم چیرگی بر اقران، وی را باشد. از لغات اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج). شاعری که حکم چیرگی بر اقران، وی را باشد. (ناظم الاطباء). || آنکه از راه غلبه، حکم به نفع او صادر شود. از لغات اضداد است. (از اقرب الموارد). غالب. چیره : هرآینه ملکدار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف... در بر او یکسان... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۵۷).[ مَ لَ ] (ع مص) چیره شدن. مغلبة. غلبة. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ غَ لْ لَ ] (اِخ) بحرالمغلب؛ بحرالهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مغلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر