معنی مغفور
3 بازدید
[ مَ ] (ع ص) آمرزیده شده. گناه پوشیده شده. (آنندراج). آمرزیده شده. (ناظم الاطباء). آمرزیده. خدابیامرز. عفوشده. بخشوده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خود نکردم گنه وگر کردم هست اندر کرم گنه مغفور.مسعودسعد. مجلس او بهشت شد که در او گنه بندگانش مغفور است.مسعودسعد. پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرد پیش عفو او گنه معفو و مغفور آمده ست. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۷۰). برِ عدلت ستم مقهور و مخذول برِ حلمت گنه معفو و مغفور. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان ایضاً ص ۱۸۳). ساعیان قتل آن شاهزادهٔ مغفور و قاتلان او هر یک به بلایی گرفتار آمد. (عالم آرا). - مغفور شدن؛ بخشیده شدن. آمرزیده شدن. مورد عفو واقع شدن : جز به پرهیز و زهد و استغفار کار ناخوب کی شود مغفور.ناصرخسرو.[ مُ ] (ع اِ) به معنی مغفار است. ج، مغافیر. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). رجوع به مغفار شود.
کلمات همقافیه با «مغفور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر