معنی مغفل
5 بازدید
[ مُ غَ فْ فَ ] (ع ص) نادان و کندذهن. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه زیرک نباشد. (از اقرب الموارد). گول. غافل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چنانکه آن زیرک شریک مغفل کرد و سود نداشت. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۱۷). مغفل را به سیم حاجت افتاد. (کلیله و دمنه). زیرک دست به گریبان مغفل زد. (کلیله و دمنه). بس مغفل در این خریطهٔ خشک گره عود یافت نافهٔ خشک.نظامی. این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی.سعدی. چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دار ای مغفل دل.جامی. آفرینی که آن مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد.جامی.[ مُ فِ ] (ع ص) اغفال کننده. بیخبرکننده : حرص صیادی ز صیدی مغفل است می کند او دلبری او بیدل است. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۹۱).[ مَ فَ ] (ع اِ) موی زیر لب و گرداگرد آن. (بحر الجواهر، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مغفلة شود.
کلمات همقافیه با «مغفل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فل» برای سرودن شعر