معنی مغری
5 بازدید
[ مُ ] (ع ص) چسبنده و لزوجت پیدا کننده. (آنندراج). چسبنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوای خشکی است که اندکی رطوبت لزجی دارد و به وسیلهٔ آن به منافذ و دهانه ها می چسبد و آن را می بندد و مانع سیلان می گردد و هر چیز لزج سیال چسبنده را چون بر آتش نهند به صورت مغری درآید که دهانه ها و منافذ را می بندد و جلو سیلان را می گیرد. (از کتاب دوم قانون ص ۱۵۰). چیز لزجی که بر منافذ و شکافهای مجاری می چسبد و آن را می بندد. (از بحر الجواهر): و داروهای مغری و منضج برمی نهند، داروی مغری مسام و منفذ نسیم را بگیرد و داروهای منضج حرارت ضعیف را بجنباند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || ورغلاننده کسی را بر جنگ. (آنندراج). آنکه برمی انگیزاند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ را ] (ع ص) برانگیخته شده. برآغالانیده شده. || آزمند. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ ری ی ] (ع ص) سریشمی شده و چسبانیده شده با سریشم. مَغریَّة. (ناظم الاطباء). و رجوع به مغروة و مغریة شود.
کلمات همقافیه با «مغری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر