معنی مغرور
16 بازدید
[ مَ ] (ع ص) فریفته. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). گول خورده و فریفته شده. (ناظم الاطباء): تو مغرور خویشی ندانی همی که جمشید را نیست زینها غمی.فردوسی. نشاید شد به جاه و مال مغرور چو مرگ آید چه دربان و چه فغفور. ناصرخسرو. دل را نکرد باید مغرور تن را نداشت باید متعب.مسعودسعد. دمنه گفت... [ گاو ] به من مغرور است. (کلیله و دمنه). مشو خاقانیا مغرور دولت که دولت سایهٔ ناپایدار است.خاقانی. با پنجاه هزار عنان از جیحون گذر کرد مغرور به حول و قوت قدرخان و کثرت عدید و بأس شدید... او. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۷). چندال همیشه به اتباع خویش مغرور بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۱۶). ز مغروری کلاه از سر شود دور مبادا کس به زور خویش مغرور.نظامی. تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی به سیم دغل.(گلستان). - مغرور داشتن؛ فریفتن. فریب دادن : زنهار به توفیق بهانه نکنی زانک مغرور نداری به چنین خرد کلان را. ناصرخسرو. - مغرور شدن؛ فریفته شدن. غره شدن : مرد صاحب فرهنگ باید که به بوی و رنگ مغرور نشود و به نمایش و آرایش مسرور نگردد. (مقامات حمیدی). اگر صاحب طرفی از همسایگان مملکت به کمال حلم و وفور کم آزاری این خسرو نوشیروان معدلت، مغرور شود... (المعجم ص ۱۴). هان مشو مغرور زآن گفت نکو زآنکه دارد صد بدی در زیر او.مولوی. که قوت سخن و لطف طبع می دیدند نمی شدند به طبع بلند خود مغرور.صائب. - مغرور گشتن؛ فریفته شدن. غره شدن : هرگز به تن خود به غلط برنفتاده ست مغرور نگشته ست به گفتار و به کردار. منوچهری. و قویتر سببی ترک دنیا را مشارکت این مشتی دون عاجز است که بدان مغرور گشته اند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۴۵). فقیهی، برافتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت.(بوستان). || مأخوذ از تازی، متکبر. خودپسند. خودبین. گستاخ. بانخوت و برتن. (ناظم الاطباء): چون رسولان بدان مغروران رسیدند و پیغامها بگزاردند، بسیار اشتلم کردند و گفتند امیر در بزرگ غلط است که پنداشته است... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۱۷). و بیشتر راه آن کوه آن مغروران غلبه کردند به تیر. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۱۷). در فضل بی نظیر و نه مغرور در اصل بی قرین و نه معجب.مسعودسعد. مگو مغرور غافل را برای امن او نکته مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما. سنائی. شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست.(بوستان). مشتی متکبر مغرور، معجب نفور. (گلستان). - مغرور شدن؛ متکبر شدن. خودپسند شدن. - مغرور کردن؛ متکبر کردن. خودپسند کردن : الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی. حافظ. - مغرور گشتن؛ متکبر شدن. خودپسند شدن. || به بیهودگی امیدوار شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مغرور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر