معنی مغد
6 بازدید
[ مَ ] (اِ) باتنگان. (مهذب الاسماء). بادنجان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بادنجان است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). در بعضی لغات بادنجان است و این کلمه معرب است. (المعرب جوالیقی ص ۳۱۴). بعضی گویند بادنجان است. (برهان). || علف شیران را گویند و به عربی لفاح البری خوانند و زعرور همان است . (برهان). لفاح که نوعی از بوئیدنی است زشت. (منتهی الارب) (آنندراج). یک نوع گیاه دوایی که به تازی لفاح گوید. (ناظم الاطباء). ثمر لفاح بری را نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). لفاح بری. (اقرب الموارد). و رجوع به لفاح شود. || بعضی دیگر گویند نوعی کماة کوچک است. (برهان). نوعی از کماة. || ازگیل. (ناظم الاطباء). || میوه ای است شبیه خیار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع ص، اِ) نازک. (منتهی الارب) (آنندراج). نرم و نازک. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - اغضه اللََّه بمطر سغد مغد؛ یعنی تر و تازه دارد خدای تعالی آن را به باران نرم. و مغد اتباع است. (از اقرب الموارد). || شتر پرگوشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || هرچیز ستبر و دراز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || صربة یعنی چیزی به مقدار سرگربه که در آن مایعی است مانند دوشاب و آن را مکیده می خورند. (ناظم الاطباء). صربة؛ یعنی صمغ درخت طلح. (از اقرب الموارد). || دلو بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دول بزرگ. (ناظم الاطباء). || جایگاه سپیدی بر پیشانی اسب. (منتهی الارب) (آنندراج). || میوهٔ تَنضُب چیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درختی است باریکتر از مو که بر درختان دیگر پیچد و برگهای آن دراز و نازک و نرم است و میوه های نورس آن مانند میوهٔ نورس موز است با این تفاوت که پوست آن نازکتر و آبش بیشتر است و دانهٔ آن مانند دانهٔ لفاح است و آن ابتدا سبز و سپس زرد و سرانجام قرمز گردد و خورده شود. (از اقرب الموارد). || صمغ سدر. (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع مص) پرورانیدن عیش خوش کسی را. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). به ناز و نعمت پروردن عیش کسی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || در عیش خوش برآمدن. (تاج المصادر بیهقی). به ناز و کامرانی زیستن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مکیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مکیدن شتر بچه شیر مادر را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || دراز شدن گیاه و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برکنده شدن موی سپید پیشانی اسب تا موی سیاه سپید برآید. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || کندن موی را. (از اقرب الموارد). || گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جماع کردن. (ناظم الاطباء).[ مَ غَ / مَ ] (ع مص) فربه و پرگوشت شدن بدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ غِ د د ] (ع ص) اشتر طاعون زده. (مهذب الاسماء). شتر طاعون زده. (منتهی الارب) (آنندراج). شتر غده برآوردهٔ طاعون زده. (ناظم الاطباء). شتر غده دار. (از اقرب الموارد). || خشمناک. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد خشمناک. (ناظم الاطباء). باد کرده از خشم که گویی شتری غده برآورده. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مغد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غد» برای سرودن شعر