معنی مغتنم
4 بازدید
[ مُ تَ نَ ] (ع ص) غنیمت شمرده شده و هر چیز گرانمایه که به آسانی دستیاب نشود و هر چیز با قدر و قیمت و نفیس. (از ناظم الاطباء). غنیمت پنداشته شده. (غیاث) (آنندراج): غصه مفزای سران را به ستیز خاصه کانفاس سران مغتنم است.خاقانی. گفت دختر ای پدر خدمت کنم هست پندت دلپذیر و مغتنم.مولوی. برد او را پیش عزی کاین صنم هست در اخبار غیبی مغتنم.مولوی. من به ربع عشر آن ای مغتنم مرد شاعر را خوش و راضی کنم.مولوی. - مغتنم پنداشتن؛ مغتنم دانستن. (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب بعد شود. - مغتنم داشتن؛ غنیمت دانستن. غنیمت شمردن : به انواع مبرتش مخصوص گرداند و حسن الحضور او را مغتنم دارد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۷۲). و رجوع به ترکیب بعد شود. - مغتنم دانستن؛ قدر دانستن. هرچیز با قدر و بها را مغتنم پنداشتن. (ناظم الاطباء). - مغتنم شمردن؛ غنیمت شمردن. غنیمت پنداشتن : بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از عمر آنچه صرف خور و خواب می شود. صائب. || غنیمت گرفته شده. (غیاث) (آنندراج). || هرچیز که بی دسترنج به دست آید و هر چیز مفت و رایگان و هر چیز که آن را مفت پندارند. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ نِ ] (ع ص) غنیمت شمارنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به اغتنام شود. || دارای غنیمت و توانگر شده و دولتمند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مغتنم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نم» برای سرودن شعر