معنی مغبوط
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) محسود. (غیاث) (آنندراج). آنکه به حال او رشک برند و آرزوی حال او را کنند بی آنکه زوال آن حال را بخواهند. (از اقرب الموارد). که بر او غبطه برند. مورد غبطه و آرزو: مصالح دولت مضبوط و احوال مملکت مغبوط... (التوسل الی الترسل). و حاتم طی به قرب ملک نعمان مکان مغبوط یافت. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۷۰). اما ذات مجلس شریف رشیدالدینی که مغبوط و محسود اکابر و اکارم عهد است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۹۸). من بنده را... به نواخت و تشریف گرانمایه مخصوص کرد و به محلی مرموق و مکانی مغبوط بنشاند. (المعجم چ دانشگاه ص ۱۰). تا در این وقت که تاج و تخت شاهنشهی ایران زمین که مغبوط همهٔ پادشاهان جهان است... (جامع التواریخ رشیدی). عهد دولتش که مغبوط و محسود ادوار و عهود... بود. (جامع التواریخ رشیدی). || خوشبخت و خجسته و برخوردار و بهره مند و نیکبخت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مغبوط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وط» برای سرودن شعر