معنی مغاکی
7 بازدید
[ مَ ] (حامص) عمق. (دهار). گودی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عمق و ژرفی و کاواکی. (ناظم الاطباء): چنان سبک بود گویی باد اندر چیزی کردندی و انگشت بر وی فشاری مغاکی گیرد و چون انگشت برداری مغاک نماند. (هدایة المتعلمین چ متینی ص ۶۰۴). باز اگر جراحت مغاکی دارد اکنون نتوانی خشک بند کردن، بدان مغاکی داروی گوشت برآرنده فروباید کردن... (هدایة المتعلمین چ متینی ص ۶۲۲). و چشمهای این کس به مغاکی رفته بود و گاه چشمهاش جنبان گردد. (هدایة المتعلمین چ متینی ص ۶۵۴). || (اِ) غور. مقابل نجد. (مقدمهٔ التفهیم ص قف).[ مَ ] (ص نسبی) (اصطلاح زمین شناسی) عمیق ترین ناحیهٔ دریا، فرهنگستان این کلمه را معادل آبیسال فرانسوی برگزیده است. و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود.
کلمات همقافیه با «مغاکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر