معنی مغان
5 بازدید
[ مُ ] (اِ) جِ مغ. رجوع به مغ شود. || مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت. آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقهٔ روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه را مغان می خوانده اند. (فرهنگ فارسی معین): برفتند ترکان ز پیش مغان کشیدند لشکر سوی دامغان.فردوسی. پیش دو دست او سجود کنند چون مغان پیش آذر خرداد.فرخی. بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود بر سر زند مغان بیم رقم ساختن.خاقانی. مرا ز اربعین مغان چون نپرسی که چل صبح در مغ سرا می گریزم.خاقانی. بخواه از مغان در سفال آتش تر کز آتش سفال تو ریحان نماید.خاقانی. گر مغان را راز مرغان دیدمی دل به مرغ زندخوان دربستمی. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۵۰۸). در توحید زن کاوازه داری چرا رسم مغان را تازه داری.نظامی. برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز به آیین مغان بنمود پرواز.نظامی. رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان.مولوی. در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستی جام می مغانه هم با مغان توان زد.حافظ. - پیر مغان؛ رجوع به همین مدخل شود. - خرابات مغان : در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم. حافظ. رجوع به خرابات شود. - دیر مغان؛ عبادتگاه. معبد زرتشتیان : از دیر مغان آمد ترسا بچه ای سرمست بر دوش چلیپایی خوش جام میی در دست. شاه نعمت اللََّه. و رجوع به ترکیب دیر مغان ذیل دیر شود. - کوی مغان؛ جایگاه مغان. کوی زرتشتیان : بامدادان سوی مسجد می شدم پیری از کوی مغان آمد برون.خاقانی. سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کوی مغان است دگر بار مرا.خاقانی. || دختر خوشگل زیبا. || میکده و شرابخانه. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ ] (اِخ) نام ولایتی است از آذربایجان و موغان نام شهر آن ولایت است. (برهان) (آنندراج). نام ولایتی در آذربایجان که اکنون محل نشیمن ایلات شاهسون است. (ناظم الاطباء). از توابع ولایت اردبیل است که در کنار رود ارس واقع و مسکن طوایف شاهسون است و قریهٔ زیاد ندارد. نادرشاه افشار در این محل به سلطنت انتخاب شد. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۶۷). یکی از دهستانهای پنجگانهٔ بخش گرمی شهرستان اردبیل است. این دهستان در شمال بخش واقع و دارای آب و هوایی گرمسیری است. از ۹۶ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل یافته و در حدود ۱۰۴۳ تن سکنه دارد. مرکز این دهستان بیله سوار و قرای مهم آن عبارتند از: باباش کندی، زرگر، تازه کند حسن خانلو، گوگ تپه، گون پایاق علیا، قره قاسملو، اوروف کندی، پرمهر، افسوران، کردلر، ونستناق، شیرین آباد، میخوش، مهره. محصول عمدهٔ آن غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش حومهٔ شهرستان کاشمر است و ۱۲۱۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان رادکان است که در بخش حومهٔ وارداک شهرستان مشهد واقع است و ۲۶۲ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان اردمه است که در بخش طرقبهٔ شهرستان مشهد واقع است و ۱۴۹۳ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان زیراستاق است که در بخش مرکزی شهرستان شاهرود و در ۶ کیلومتری جنوب باختری شاهرود واقع است و ۴۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «مغان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر