معنی مغالق
7 بازدید
[ مَ لِ ] (ع اِ) جِ مِغلَق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به مغلق شود. || تیرهای فائز، صفت است نه علم. (منتهی الارب). تیرهای فائز. (ناظم الاطباء). و گویند مغالق از نعوت تیرهای فائز است و از نامهای آن نیست. (از اقرب الموارد). || فروبستگیها. تنگناها. دشواریها: مدتها در مضایق آن شدت و مغالق آن کربت بماندیم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶). فرمودند که به جانب سیستان باید رفت... و آن لشکرها را از مضایق غربت و مغالق کربت خلاص دادن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۶۰). چون ابوالحسن... قوت و شوکت ایشان دانسته بود و درایت و تجربت ایشان در دخول مضایق و افتتاح مغالق و تدبیر کارها... شناخته تا نیم شبی از شهر بیرون آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۸۸).
کلمات همقافیه با «مغالق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر