معنی معول
25 بازدید
[ مُ عَ وْ وَ ] (ع مص) اعتماد کردن و تکیه نمودن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اعتماد کردن زیرا که به صیغهٔ اسم از تعویل مصدر میمی هم آمده و تعویل به معنی اعتماد کردن است. (غیاث) (آنندراج). || (ص، اِ) مستعان و محتمل و معتمد و گویند لیس علیه معول؛ ای مستعان. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). اعتمادکرده شده. (غیاث) (آنندراج). - معول علیه؛ تکیه شده بر او. آنکه بر او اتکال و اعتماد شده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || محل اعتماد. (ناظم الاطباء). قابل اعتماد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تو مسافری و دنیا سرآب و کاروانی نه معول است پشتی که بر این پناه داری. سعدی. || (اِمص) اعتماد. تکیه : از این فکر خواب از من رمیده است که بدین دنیا و مملکت معولی نیست و بر بقای زندگانی هیچ اعتمادی نیست. (سیاست نامه). تا نگردد مرید از اول نیست دان که در توبه اش معول نیست. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۶۵). و فضهٔ فیاض ماء معین به مُعَوّل مِعْوَل کاریزکن توان طلبید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۰۵). بر زهره نظر گماشت اول گفت ای به تو بخت را معول.نظامی. معرفت اشعار منظوم... برای دانستن تفسیر کلام باری... لازم است و ائمهٔ نحو... را در حل مشکلات قرآن... دستاویزی محکم است و در اصابت آن بر مستودعات دواوین شعراء عرب معولی تمام. (المعجم چ دانشگاه ص ۲۸). زیرا که معول در دیگر علوم بر حفظ و فهم باشد و در این علم بر حفظ مطلق. (تاریخ بیهق ص ۱۰). و لشکر مغول را معول چون بر بخت بود و مساعدت وقت... (جهانگشای جوینی). ای آنکه خانه بر ره سیلاب می کنی بر خاک رودخانه نباشد معولی.سعدی. - معول کردن؛ اعتماد کردن. تکیه کردن : ایمن است از رستخیز افلاک از آنک بر بقای او معول کرده اند.خاقانی. با کسی که در همهٔ ابواب بر تو مُعَوَّل کند به مِعْوَل فریب و خداع بنیاد حیات او برکندن... (مرزبان نامه ص ۲۷۱).[ مُ عَ وْ وِ ] (ع ص) کسی که اعتماد می کند و اعتمادکننده. (ناظم الاطباء). متکی. مُعتَمِد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ ] (ع ص) مغلوب صبر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بیطاقت شده و مغلوب گشته در صبر و شکیبایی. (ناظم الاطباء). || اعتمادکرده شده. صیغهٔ اسم مفعول از عول که به معنی اعتماد و تکیه کردن است. (غیاث) (آنندراج).[ مَ عْ وَ ] (ع اِ) جای تکیه و اعتماد و جای استعانت. (غیاث) (آنندراج).[ مِ عْ وَ ] (ع اِ) آهنی که بدان کوه کنند و میتین. ج، معاول. (منتهی الارب). کلنگ آهنی که بدان سنگ را شکافند. (غیاث) (آنندراج). تیشهٔ بزرگ که بوسیلهٔ آن صخره ها را شکافند. (از اقرب الموارد): با کسی که در همهٔ ابواب بر تو مُعَوَّل کند به مِعْوَل فریب و خداع بنیاد حیات او برکندن... (مرزبان نامه ص ۲۷۱). و فضهٔ فیاض ماء معین به مُعَوَّل مِعْوَل کاریزکن طلبید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۰۵). خصم از قلعهٔ پیروزه حصار ار سازد قهر باروفکنت معول و نقاب شود. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۱۴۵).
کلمات همقافیه با «معول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر