معنی معوق
7 بازدید
[ مُ عَ وْ وَ ] (ع ص) بر درنگ داشته شده و بازداشته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). بازداشته شده و دربندداشته شده. (غیاث) (آنندراج). || تعویق شده و درنگ شده. (ناظم الاطباء). پس افتاده. به دیری کشیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معوق گذاشتن؛ به تعویق انداختن. به عقب انداختن. - معوق ماندن؛ به تعویق افتادن. به عقب افتادن. || مجازاً به معنی مشکل و دشوار. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ مُ عَ وْ وِ ] (ع ص) درنگ کننده. (منتهی الارب) (آنندراج). درنگ کننده در کارها. (ناظم الاطباء). بازدارنده. دیرکشاننده. سپوزکار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ عْ وِ ] (ع ص) مرد خوابناک سرجنبان. || گرسنه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر