معنی معنبری
4 بازدید
[ مُ عَمْ بَ ] (حامص) معنبر بودن. عنبرین بودن. آغشته به عنبر بودن : بیضهٔ مهر احمدی جبهتش از گشادگی روضهٔ قدس عیسوی نکهتش از معنبری. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۲۲). رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی تو طوق کشان سردمش چون خطت از معنبری. خاقانی (دیوان، ایضاً ص ۴۲۶).
کلمات همقافیه با «معنبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر