معنی معمور شدن
5 بازدید
[ مَ شُ دَ ] (مص مرکب) آباد شدن. آبادان گشتن : چنان معمور شد که چشم از تصاویر... آن سیر نگشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳۹). طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد. حافظ. || رفیع شدن. عالی شدن. رونق یافتن : حال هر دو شار در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام انها کردم به موقع قبول افتاد و مکان ایشان معمور شد و متوقعات ایشان از حضرت به ایجاب مقرون گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۰). رستهٔ امر معروف معمور شده و متاع عفت و صلاح مرغوب گشته. (المعجم ص ۱۲).
کلمات همقافیه با «معمور شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر