معنی معموره
4 بازدید
[ مَ رَ ] (ع ص، اِ) تأنیث معمور. آباد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معمورة. آبادان : در مقصورهٔ معموره انبوهی دیدم پرسیدم که این اجتماع از بهر چیست. (مقامات حمیدی چ شمیم ص ۱۱). - معمورهٔ ارض؛ آبادانی جهان. (حدود العالم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن ربع زمین که بر مهب شمال است. (مفاتیح العلوم خوارزمی، یادداشت ایضاً). آن قسمت از زمین که مسکون و آبادان است. || پر و آکنده از زر و سیم و نقود و جواهر: و اموال معاملات بستد و به خزانهٔ معموره مستظهر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۱۳). || جای آباد. محل آبادان. ناحیهٔ آباد: گرچه صد معمورهٔ خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم. عطار (منطق الطیر چ مشکور ص ۶۴). بر خرابی صبر کن کز انقلاب روزگار دشتها معموره و معموره ها صحرا شود. صائب.
کلمات همقافیه با «معموره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر