معنی معلوم گردانیدن
4 بازدید
[ مَ گَ دَ ] (مص مرکب) معلوم گرداندن. شناسانیدن. خبر دادن. آگاه ساختن. مطلع کردن : ترا معلوم گرداند از این دریای ظلمانی که او این عالم سفلی چرا بر خشک و تر دارد. ناصرخسرو. زن را آهسته بیدار کرد و معلوم گردانید که حال چیست. (کلیله و دمنه). بیان حال و حقیقت کار او ملک را معلوم گردانم. (کلیله و دمنه). ما را معلوم گردان تا آنچه رأی شماست ما بر آن برویم. (سمک عیار). و رجوع به معلوم کردن شود. || دانستن. شناختن. کشف کردن : تا به مدتی اندک اندازهٔ رای و رویت او معلوم گردانید. (کلیله و دمنه).و رجوع به معلوم کردن شود.
کلمات همقافیه با «معلوم گردانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر